تبلیغات
معرفی و بررسی بازی های فكری ( Board Games ) ایرانی و خارجی - سفرنامه ی یک Meeple تنها در دنیای برد گیم
معرفی و بررسی بازی های فكری ( Board Games ) ایرانی و خارجی
Board Games For Everyone

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سفرنامه ی یک Meeple تنها در دنیای برد گیم


روایتی متفاوت از مراسم روز جهانی بازیهای رومیزی 


بعد از گزارشی كه در پست قبلی از مراسم روز جهانی بازیهای رومیزی در ایران نوشتم، گزارشی دیگری از این مراسم به دستم رسید كه توسط یكی از دوستان خوبم و عاشقان بردگیم " كامران بنان " عزیز نگاشته شده.
كامران از تازه واردان دنیای بزرگ و سراسر هیجان بُردگیم هست، ولی تو همین مدت كم به قدری با سرعت و علاقه جلو رفته كه بزودی میشه لقب بزرگترین تست كننده بازیهای مختلف بردگیم در ایران رو بهش داد! و چه بسا بتونه جایزه گینس رو هم برای ما به ارمغان بیاره!
كامران در این نوشته و گزارش از زاویه دیگری به مراسم پرداخته و با روایت داستانی و جذابش وقایع اون روز رو برای ما تشریح كرده.

پس بیشتر از این به حاشیه نمیپردازم و دعوتتون میكنم به خوندن این سفرنامه:


سفرنامه ی یک Meeple تنها در دنیای برد گیم

 


یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از یه Meeple تنها هیچکی نبود.

این Meeple داستان ما یک روز به طور اتفاقی داشت از کنار یه کافه ای رد می شد و دیدش گویا اون تو خبراییه. رفت تو کافه تا یه سر و گوشی آب بده. اصلا دروغ چرا! از الان بخواد با دروغ شروع بشه تا آخرش دروغ میشه.این Meeple خیلی هم خوب می دونست اونجا چه خبره اصلا دقیقا می دونست چه روزی ، چه ساعتی باید کجا باشه.

اون مکان مدعو کافه برد بود و اون روز هم روزی نبود جز 10 اردیبهشت روز جهانی بازی های رومیزی و اون  Meepleهم کسی نیست جزخود نویسنده این متن. پس اگه اشکالی نداشته باشه از این به بعد به جای کلمه "Meeple" از کلمه ی "من" استفاده کنم.

همون طور که داشتم می گفتم روز جمعه 10 اردیبهشت ساعت 9:45 بود که من به کافه برد رسیدم. هنوز هیچ کدوم از شرکت کننده ها نیومده بودن صرفا بچه های خود کافه بودن و راهنماها. روی هر میز یه بازی آماده ی سرو برای خیل علاقه مندان بود (باید این نکته رو یاد آوری کنم که تمام بلیت های اون روز در سرعتی سریع تر از سرعت Flash رزرو شده بود) انتهای کافه هم یه میز دیگه قرار داده بودن که روش یه سری پوسترهای با کیفیت از بازی ها، کلی تیشرت با آرم روز جهانی بازی های رومیزی و کلی بازی خوب مثل Dixit ، Ticket to Ride ، Alhambra و ... وجود داشت که کسایی که میومدن می تونستنن اون بازی ها رو با تخفیف خریداری کنن. و نکته جدیدی هم که وجود داشت این بود که منو کافه به صورت اختصاصی برای این روز عوض شده بود.


بقیه در ادامه مطلب...



همین جور که من داشتم به گشت و گذارم می پرداختم شنیدم از یه طرف گفتن: "قطار  Ticket to Ride تهران - نیویورک یه نفر بدو بدو که داریم می ریم!
فقط یه نفر می خواییم. تهران – نیویورک یه نفر!

من هم از خدا خواسته پریدم تو واگن و همراه با بقیه ی مسافرا یه سفر طولانی رو شروع کردیم.از شهر های زیادی رد شدیم . توی انتهای بعضی مسیرها مامور کنترل میومد و بلیت هامون رو چک می کرد و کسایی که بلیت مربوط به مسیر رو نداشتن از قطار پرت می کرد بیرون. خوشبختانه من تونستم به انتهای مسیر برسم.
 قطار تو انتهای مسیرش ما رو توی اسپانیا پیاده کرد فقط نکته ی عجیبی که وجود داشت این بود که سبک معماری و پوشش مردم خیلی عجیب بود انگاری که ما در زمان به گذشته سفر کرده باشیم. یه مردی که از پوششش معلوم بود از افراد عالی رتبه حکومتیه نزد ما اومد و گفت:
"سلام بر شما معماران بزرگ مشرق زمین" 
ما هم که همین جوری مات و مبهوت مونده بودیم که این دیگه چی میگه!
اینجا بود که من برگشتم و از اون فرد پرسیدم : "ببخشید میشه به این سوال احمقانه من جواب بدید که ما الان تو چه سالی هستیم؟ " اون فرد برگشت به من گفت : " این دیگه چه جور سوالیه! معلومه دیگه سال 889 بعد از میلاد مسیح " در حالی که ما هنوز درحالت علامت تعجب بودیم یه زمین بزرگ رو نشونمون داد و گفتش:
" به دستور پادشاه شما در اینجا کاخ مجلل  Alhambra را خواهید ساخت"

دیدیم نه اینجوری نمیشه ما باید توجیهش کنیم که ما اونایی که این فکر می کنه نیستیم. ولی هرچی ما گفتیم بابا ما اصلا معمار نیستیم از معماری هم چیزی سر در نمیاریم این تو کتش نرفت که نرفت. آخرش برگشتیم بهش گفتیم اصلا ما نمی سازیم مثلا می خوایید چیکار کنید؟ که اینجا بود که متوجه شدیم آزادی عمل هنوز اختراع! نشده.
چون برگشت بهمون گفت : " آیا می خواهید با دستور  پادشاه مخالفت کرده و حکم مرگ خود را امضا کنید؟ " که ما هم گفتیم : " اصلا ما اولش داشتیم سر کارت می ذاشتیم ما از هر معماری معمار تریم! "
اینجوری بود که الکی الکی معمار شدیم و شروع کردیم به درست کردن قلعه مورد نظر پادشاه. آخرش که کار قلعه تموم شد وزیر پادشاه با تعدادی نوشیدنی اومد سراغمون و از قلعه ای که ساخته بودیم بسیار تجلیل کرد. از اونجایی که شدیدا تشنمون بود، نوشیدنی ها رو با کمال میل قبول کردیم. یکی دو جرعه که از اون نوشیدنی خوردم احساس کردم که سرم داره گیج می ره و یهو پخش زمین شدم. خودمم نفهمیدم چی شد.
اتفاقی که بعدش افتاد این بود که خودم رو توی یه Void شناور دیدم. یکم که با دقت به دور و برم نگاه کردم توی دوردست یه گربه بنفش راه راه پشمالو دیدم!
رفتم پیشش و ازش پرسیدم ببخشید میشه به من بگید از کدوم سمت باید برم؟ازم پرسید که کجا می خوام برم. بهش گفتم که الان یه رویداد خیلی باحال و خفن توی کافه برد در حال برگزاریه و من الان گم شدم و دارم از دستش می دم. گربه یه لبخند ملیحی زد و گفت:
"اتفاقا بچه های کافه برد رو از نزدیک می شناسم! واسه همین کمکت می کنم که هر چه زودتر به مقصدت برسی."
یه ثانیه بعد تنها چیزی که فهمیدم این بود که در حال سقوط کردنم.حس خیلی ترسناکی بود. بعد از یه مدت روی یه تشک خیلی بزرگ نرم فرود اومدم. وقتی جلوم رو نگاه کردم یه در دیدم که روش نوشته شده بود Dixit .
گربه بهم گفت که تنها راه خروج از اینجا از توی مازی هستش که رو به روم دارم می بینم و این ماز توسط یه آدم دیوونه طراحی شده و اگه توش گم بشم تا ابد اون تو می مونم.

شاید تعجب بکنید ولی عکس العمل من نسبت به این حرف فقط این بود:
" آخ جوون یه ماز! طراحیشم که کار یه آدم دیوونس. چی بهتر از این می تونه باشه؟ "
گربه از شنیدن این حرف یه ذره شوکه شد و مکث کرد ولی بعدش ادامه داد : Anyway ، راه خارج شدن از این ماز اینه که توی هر اتاق 5 تا در وجود داره که روی هرکدوم یه سری نقاشی کشیده شده و فقط یکیش راه درسته و مسیر درست توسط یه راهنمایی از بلندگو اون اتاق پخش میشه و با توجه به اون راهنمایی تو باید مسیر رو پیدا کنی. اینجا بود که من از گربه خداحافظی کردم و وارد ماز شدم. باید اعتراف کنم که بعضی اتاق ها واقعا سخت بود بعضی ها هم نسبتا راحت ولی به هر روشی بود خودم رو به اتاق آخر رسوندم و وقتی آخرین معما رو حل کردم و در رو باز کردم یه نور شدید خیره کننده ای دیدم و بیهوش شدم. 
وقتی دوباره به هوش اومدم، خودم رو تو یه قلعه دیدم. اول فکر کردم تو اسپانیام و تمام اون ماز و معماهاش و گربهه همش یه خواب بوده ولی وقتی قشنگ به دور و برم دقت کردم دیدم نه گویا یه جای دیگم! چون که این قلعه توی سبک معماری قرون وسطی ساخته شده.
یه ذره که هوشیاریم رو به دست آوردم متوجه شدم که سر و صدای شمشیر و سوت تیر و کمان داره میاد. از پنجره که بیرون رو نگاه کردم دیدم یه مشت ترول از توی جنگل دارن به سمت قلعه حمله می کنن.من قشنگ هول کرده بودم و قلبم داشت می اومد تو دهنم.

اونجا از یکی که خیلی ریلکس نشسته بود پرسیدم چه خبره؟
و اون گفتش چیز مهمی نیستش.اسم این قلعه ای که توش هستی Castle panic هستش و اسم با مسمایی هم هست چون هرکی مثل تو میاد توش اولش شوکه میشه.


داستان هم اینجوریه که هر سال ترول ها سعی می کنن این قلعه رو بگیرن ولی همیشه شکست می خورن فقط مساله ای که پیش میاد اینه که تا همه ی این موجودات شکست نخورن کسی نمی تونه از قلعه خارج بشه.



من با وجود اینکه شدیدا ترسیده بودم سعی می کردم خودم رو آروم نشون بدم.یه 1 ساعتی صبر کردیم تا اینکه سر و صدا ها خوابید و اون کسی که با من تو اتاق بود گفتش که دیگه همه چی آروم شده و می تونیم از قلعه خارج بشیم.


ازش مسیر رو پرسیدم و گفتش که باید به سمت غرب برم و از فرانسه رد بشم. ازش تشکر کردم و به سفرم ادامه دادم.
بعد از مدت مدیدی پیاده روی به یه جایی رسیدم به اسم Carcassonne تنها چیزی که اونجا وجود داشت و کامل شده بود، یه کاروان سرا بود به غیر از اون کاروان سرا هر طرفی رو که نگاه می کردی کارگران مشغول کار بودند.

و تا چشم کار می کرد از این تابلو ها بودش:
" کارگران مشغول ساخت شهرهستند " ، " کارگران مشغول راه سازی هستند " منم که دیدم جایی نمی تونم برم تصمیم گرفتم تا وقتی که مسیر ها تکمیل نشده توی اون کاروان سرا بمونم.
اولین جایی که رفتم رستورانش بود چون شدیدا گشنم بود. رستوران اسمش Sushizock im Gockelwok بود و نکته ی عجیب و قابل توجه رستوران این بود که به جز سوشی هیچ غذای دیگه ای توی منوش نداشت ( من به شخصه علاقه ای به سوشی ندارم چون در اصل علاقه ای به مبتلا شدن به بیماری انگلی ندارم ولی شدیدا گشنه بودم و چاره ی دیگه ای هم نداشتم)
 
و نکته عجیب تر از اون این بود که گارسون به من گفتش که این سوشی ها جادویی هستند و اگه همراه سوشی ها استخوان ماهی هاش رو نخوری انگار که هیچ چیزی نخوردی و سیر نمی شی. منم که چاره ای نداشتم استخوان ها رو هم سفارش دادم و خوردم. کار سختی بود ولی به هر مشقتی بود انجام شد.
بعدش هم که از غذا سنگین شده بودم رفتم طبقه ی بالا که بخوابم. از خواب که بیدار شدم توی این فکر بودم که چقدر باید صبر کنم تا یه جاده ای کشیده بشه و من بتونم مسیرم رو ادامه بدم و نگران بودم که شاید به رویداد سال بعد برسم.وقتی رفتم بیرون منظره ای که دیدم رو باورنمی تونستم بکنم همه ی مسیر ها کشیده شده بودن و تمام شهرها هم ساخته شده بودن یه لحظه با خودم گفتم نکنه منم مثل اصحاب کهف چندین سال تو خواب بودم؟!
رفتم پایین و تقویم و ساعت رو چک کردم و دیدم که نخیر من در مجموع 1 ساعت بیشتر نخوابیدم و اینا این همه کار انجام دادن. به هر حال خوشحال از اینکه زودتر می تونم به رویداد برسم به راهم ادامه دادم رفتم و رفتم تا به یه شهر دیگه رسیدم. 
به محض ورودم به شهر همه مردم به سرعت به استقبالم اومدن و یکی هم یه تاج طلایی دستش داشت که اون رو گذاشت روی سرم و گفت:
" درود بر پادشاه شهر Rhodes " بعد همه شروع کردن به تعظیم کردن بهم. منم که کلی جوگیر از اینکه یکی بهمون محل گذاشته بود و تحویلمون گرفته بود خوش خوشونم شد و گفتم بذار یه ذره این نقش رو بازی کنم. یه خورده که گذشت فهمیدم که من بدبخت گول خوردم و در اصل باید با یه سری شهرهای دیگه سر ساختن seven wonders رقابت داشته باشم و شهر رو به عنوان بهترین شهر تاریخ معرفی کنم.

یه ذره به مغزم فشار آوردم و درس تاریخ دوره راهنمایی رو سعی کردم یادم بیاد. نشستم فکر کردم ببینم چه عاملی بوده که باعث پیروزی پادشاهان گذشته شده و دیدم چیزی بهتر از خون و خون ریزی پیدا نمی کنم. با وجود اینکه در دنیای واقعی من معمولا به دنبال علم می رم ولی این بار اصلا سراغ علم و دانش نرفتم و در همون حالی که داشتم تندیس رودس رو می ساختم همزمان هم شروع کردم به جمع کردن یه ارتش خیلی عظیم و شعار شهرم رو هم گذاشتم: " من می جنگم ، می جنگم ، می جنگم. دنیا برای ماست کوه ها و جنگل ها ، شرق تا غرب و خاور و باختر ، دشت ها و دریا ها و صحراهایی فراخ تر".
خوشبختانه موفق شدم با همین استراتژی شهر های دیگه رو نابود کنم و وقتی بقیه اهالی شهر در حال شادی بودن من تا بلای دیگه ای سرم نیومده فلنگ رو بستم!
شهر بعدی که بهش رسیدم اسمش Citadels بود با جمعیت 8 نفر!
که هر 8 نفرشون هم تاجر بودن و تو کار خرید ملک و املاک. ولی کنار این تجارت هر کس به یه حرفه ی دوم دیگه ای هم داشت مثلا یکی به شغل شریف دزدی مشغول بود یکی دیگه ترور، یکی هم تو کار رمالی و شعبده بازی بود. و جالب اینجا بود که چشماتو که می بستی و باز می کردی آدما شغلاشون عوض می شد یعنی مثلا اونی که دزد بود حالا شده پادشاه و اونی که جادوگر بود الان به شغل ترور رو آورده.


 یه جورایی منو یاد Mulholland Dr دیوید لینچ انداخت، مطمئنم که اگه لینچ این شهر رو می دید عاشقش می شد، بگذریم...
از اونجایی که این مردم شغل های بسیار شریفی! داشتن و موندن توی شهر خطرناک بود،  به سرعت از شهر فرار کردم و به مسیرم ادامه دادم.
در ادامه ی سفرم به یه اسکله رسیدم. طبق نقشه ای که داشتم ادامه ی مسیرم دریایی بود. فقط مشکل این بود که اون دریایی که از روش باید رد می شدم دریای کارائیب بود و هیچکس جز دزدای دریایی Jamaica جرئت ندارن از این مسیر برن.

خوشبختانه یکی از دوستان دزد دریایی اونجا بود و پیشنهاد داد که منو برسونه فقط بهم گفت که سفر خطرناکی در پیش رو داریم و امکان حمله بقیه دزدان دریایی وجود داره.
منم که طبق معمول چاره ای نداشتم قبول کردم. (من کلا موجود مفلوکی هستم!) و خو طبیعتا حرف این دوستمون هم درست از آب در اومد و ما با یه کشتی دزد دریایی دیگه در گیر شدیم از اونجایی که من هیچگونه مهارت جنگیدن با شمشیر رو نداشتم داخل کشتی پنهان شدم.

از صدا هایی که می اومد می شد حدس زد اوضاع اصلا خوب نیست و من تقریبا مطمئن بودم که حتما می میرم! خودم رو زیر یه پتو قایم کرده بودم که شاید متوجه حضور من نشن که یهو یه کسی دستش رو روی پتو گذاشت:

- کامران بیدار شو! می خوام کافه رو ببندم!
+ عه امیر توئی؟!
- آره پاشو دیگه، از 10 صبحه که خوابی!
+ باشه الان پا می شم.
بلند شدم و فکرم شدیدا مشغول بود. یعنی همه اینا فقط خواب بوده؟! آخه من چجوری از 10 صبح تا 10 شب رو خوابیدم؟!
تو همین فکرا بودمو در حال خروج از کافه، که بیرون کافه یه گربه پشمالو رو روی دیوار رو به روم دیدم!! گربه یه چشمکی بهم زد! و از اون سمت دیوار پرید پایین...

یاسین
دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت 20 و 44 دقیقه و 08 ثانیه
خیلی جالبه خدا کنه به زودی تو شهرهای بیشتری روز جهانی بازی های رومیزی جشن گرفته بشه تا علاقمندان به بردگیم روز به روز بیشتر بشوند
پاسخ مرتضی آشوری : [لبخند]
حسام
سه شنبه 22 تیر 1395 ساعت 19 و 13 دقیقه و 27 ثانیه
یا خدا من توان اینهمه بازی در یک روز رو اصصلا ندارم :)))
پاسخ مرتضی آشوری : از كامران همه چی بر میاد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

درباره وبلاگ

وبلاگی برای دورهمی بردگیمی
معرفی بازیها
بررسی بازیها
ساخت بازیها
دانلود فایل های ساخت
معرفی مكان های فروش
معرفی مكان های بازی
اخبار بردگیم و گزارش همایش ها
و خیلی موارد دیگه درباره بردگیم

پس این شما و این وبلاگ: بردگیم پرشین
مدیر وبلاگ : مرتضی آشوری

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • كدامیك از بازیهای زیر رو بیشتر میپسندید؟ (امكان انتخاب چند مورد)











نویسندگان

دیکشنری

تبدیل تاریخ

تماس با ما

ابزار هدایت به بالای صفحه